X
تبلیغات
لاک پشت
یعنی این قیافه ی ادم  چقدر می تونه توی دو ماه تغییر کنه...  هرکی نگام می کنه می گه تو چرا اینقدر تغییر کردی.... خودم بعد از بررسی های فراوون توی آینه به این نتیجه رسیدم که غبغب پیدا کردم... از چاقی نیست... مال پیریه...   کلا صورتم بزرگونه شده... قبلا فکر میکردم  به تدریج و با زمان آدم طوری پیر می شه که خودشم متوجه نمی شه اما مثه اینکه اصلا اینطور نیست... زمونه اگه باهات چپ بشه همچین دوماهه می گیره فیتیله پیچت می کنه که دوباره نمی تونی پا شی..

امروز رفته بودم کلاس یوگا... شانس من همه ی کسایی که اومده بودن خانومای مسن و داغون... یکی دستش ارتروز داره نمی تونه تکون بده... یکی کمر درد داره... یکی شوهرش رفته زن گرفته... یکی افتادگی مثانه داره ... خلاصه نزدیک بود بود هر (نمسته) همگی باهم یبشینیم یه فصل گریه کنیم ... بعد این مربی ما از مثبت اندیشی و یامانیاما  صحبت می کنه... هر دفعه که می گفت حالا چشماتون رو ببندین و به اثر تمرین فکر کنین من به چیزای دیگه فکر میکردم... خرم سلطان می رفت چنارمیومد... اوشین می رفت سنبل خان میومد... مگه تونستم یه لحظه تمرکز کنم.... اینطوریم که فایده نداره...

 

داشتم از یه بلوار خلوت و خشک بی آب و علف وسط ظهر گرما با سرعت رد می شدم و اهنگ هوس از شهرام شکوهی رو گوش می کردم که یه پروانه ی نارجی رنگ از جلوم  رد شد... قشنگ بود... خیلی وقت بود که یه دونه از اینا ندیده بودم... یادم میاد بندرعباس زیاد بود... یاد عطر گل یاس کوچه ی خونمون افتادم.... اهنگه خیلی بهم چسبید....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 16:21 توسط ش |

امشب ساعت 10.5 داشتم از جایی برمیگشتم خونه.... به خاطر بازی فوتبال همه جا شلوغ شده بود و همینطور هر 5 قدمی نیروی انتظامی ایستاده بودن...  چند تا از خیابونارو بسته بودن که مسیر من هم درست همون جا بود... هیچکسی رو نمی گذاشتن رد بشه.... سعی کردم  از یه راه دیگه برم ولی یه جا که دور برگردون بود نمی تونستم از جای دیگه ای برم....  راهنما زدم و رفتم طرفشون... یه سرباز با تردید بهم نگاه کرد و برگشت طرف مافوقش ببینه اون چی میگه که دیدم با دستش اشاره کرد اشکالی نداره بیا رد شو... منم آروم دور زدم.. همین که داشتم می رفتم صداشونو شنیدم  که با هم می گفتن: عجب تیکه ای بودا....

اولین واکنشم عصبانیت بود... خجالت نمی کشن... مثلا اینا مسئول حفظ امنیت ما هستن اونوقت خودشون اینقدر چشم هیزی می کنن... ولی یه جورایی ته ته ته دلم خوشحال شدم... چون این نشون میده که هنوزم جوونم و خیلی زشت و پیر نشدم.... خوب از وقتی وارد 29 سالگی شدم دیگه حس می کنم دارم توی سرازیری زندگی میوفتم...  جنبه ی مثبت تیکه ای که بهم انداختن این بود... ولی کلا از این قشر آدما همچین انتظاری نداری....

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:31 توسط ش |

امروز چه روز خوبیه.... هر روزی که توش اتفاق وحشتناک نیوفته باید خداروشکر کرد... باید قدر لحظه هارو دونست چون توی همین ۱ لحظه تمام دنیای من خراب شد.... توی همین لحظه ی کوچیک که دکترم دیگه صحبت نکردو من به صورتش چشم دوخته بودم یه حسی دریافت کردم و اون اینکه بچه م نمی مونه.... پس باید قدر تک تک دقایقی که می خندم رو بدونم... قدر هر شبی که راحت می خوابم رو بدونم.... هر موقع که درد ندارم و سالم هستم باید خداروشکر کنم... همه چیز درست می شه... تا حالا توی زندگیم ادم خوش شانسی بودم.... این مورد رو نباید به حساب بدشانسی بزارم.. حتما یه حکمتی توش بوده... حتما اونم از شانس خوبم بوده... باید همه ی خاطرات تلخ رو از ذهنم بیرون کنم.... باید شاد باشم... به خاطر عزیزام....  خدا منو همسرم رو دوست داره... می دونم که بالاخره صاحب یه بچه ی خوشگل و ملوس و باهوش می شیم... میدونم....

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 14:51 توسط ش |

سال تحویل امسال با همه ی سالا فرق میکرد... ذره ذره ی وجودم درد بود... همه ی خاطرات تلخ تمام مدت مثه یه فیلم بی پایان جلوی چشمم بود... از لحظه ای که متوجه موضوع شدم... از همون موقع که فهمیدم دارم بچه مو از دست می دم... دونه دونه اشکایی که ریختم... شبهایی که تا صبح از فکر و خیال خوابم نبرد... تمام این مدت اشکام رو از همه مخفی کردم... از  پدر و مادرم که به خاطر من غصه می خوردن و از همسرم که بیشتر از من رنج می کشید... نگاه ترحم امیز بقیه بیشتر رنجم می داد... سکوتی که روی لبهاشون بود... ترسی که بازگو کردن موضوع داشتن...هیچ کس نپرسید چی به سر من اومد... سعی می کردم به روشون لبخند بزنم... ولی این باعث میشد بیشتر بهم ترحم کنن... اخرین توانمو بکار می گرفتم که به اتاقم برسم... بزور با صدای اروم که کسی نشنوه و متوجه نشه گریه می کردم.... مامانم همش نگران بود... سعی می کردم به خاطرش شاد باشم.... اخه عید بود و من اینهمه غم توی دلم داشتم... نه سفره ی هفت سینی که با حوصله چیده بودم نه لباس نویی که گرفته بودم نه موهام که بعد از ۵ ماه دوباره رنگ کرده بودم واقعا خوشحالم نمیکرد... اینا همش بهانه بود که ۲-۳ ثانیه فراموش کنم چه بلایی سرم اومد.... وقتی به عمق قضیه فکر می کردم تمام وجودم اتیش می گرفت و می سوخت... من از زمانی که یادم می یاد عاشق بچه دار شدن و مادر شدن بودم... از وقتی دبیرستان می رفتم... یادم میاد یه روز که زنگ تفریح توی حیاط با دوستام راه می رفتم خیلی با احساس بهشون گفتم من خیلی دوس دارم مادر بشم...و این باعث شد همشون بخندن... ولی من کاملا جدی بودم... همه ی این سالا بهش فکر کرده بودم... بعد از اینهمه انتظار... وقتی بالاخره نیمه ی گمشده ی خودمو پیدا کرده بودم.. وقتی باهم زندگیمونو ساختیم.. وقتی همه چیز خوب و عالی بود... بهترین شرایط رو داشتیم... وقتی اینهمه بهش نزدیک شده بودم... این اتفاق منو داغون کرد.... داشتم فکر می کردم برم واسش خرید کنم.. لباس بخرم.. اسباب بازی.. تخت... اولین خنده شو توی تخیلاتم دیده بودم... اولی دندونشو...روزی که راه میوفتاد... روزی که مدرسه می رفت... روزی که می خواست ازدواج کنه... همه ی اینا توی یه لحظه از بین رفت...

مامان تمام مدت راه می رفت غصه می خورد..منو نگاه می کرد.. واسم غذا درست می کرد... اب پرتقال می گرفت... قرصامو سر موقع میاورد.... ولی من به حال خودم بود... روز ۳ عید بود.... رفته بودیم بیرون شهر... مامان رفت پیاده روی که به خاطر فکر و خیال زیاد پاش پیچ حورد و افتاد زمین... کبود شد و ورم کرد.. با داداشی بردیمش درمونگاه... دکتر گفت تا یه هفته اصلا نباید راه بری... خیلی دلم سوخت وقتی مامان رو تو اون وضعیت دیدم... همه ی اینا به خاطر من بود... اینقدرخودخواه بودم که همش به خودم فکر می کردم... اونو ندیده بودم که جلوی چشمم داره داغون می شه... یهو تصمیم گرفتم که همه ی این فکرارو بزارم کنار و به بقیه برسم... خونه که برگشتیم با وجود کمردردی که داشتم دیگه نذاشتم مامان دست به هیچی بزنه... می خندیدم.. حرف می زدمو بهش می رسیدم.. یهو متوجه شدم جو خونه عوض شده... همه از خوشحالی من شادن... همه تازه داشتن بهار رو احساس می کردن... من واسه ی همشون مهم بودم...

تنها خوش شانسی ای که  توی این موضوع اوردیم تعطیلات عید بود که تونستیم با همسرم بریم مسافرت و همه ی اون ناراحتیا و غصه هارو بریزیم دور... جنگل عباس آباد بهشهر که زیباترین نقطه ی دنیاست.. آتیشی که توی ساحل بابلسر درست کردیم... اکبرجوجه ی خوشمزه ی گلوگاه... و چشمای معصوم و زیبای مادرم که موقع برگشتن با دیدن من شاد شد...

این عید واسه ی من به معنای واقعی شروعی دوباره بود... من دوباره به این دنیا برگشتم.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 14:45 توسط ش |

تا حالا دقت نکرده بودم که سیب زمینی آب پز خالی چقدر می تونه خوشمزه باشه.. نه بهش نمک اضافه کردم نه کره نه شیر... فقط تیکه تیکه ش کردم و از شدت گرسنگی بلعیدم... نمی دونم وقتی ادم به این مرحله از زندگیش می رسه  دیگه راه بازگشتی داره یا نه... منکه از اولم هیچ وقت میلی به غذا خوردن نداشتم ولی الان رسما از همه ی غذاها متنفرم... بعضی وقتا اونقدر گشنم می شه که می خوام گچای دیوار رو گاز بزنم ولی به محض اینکه بوی غذا بهم می خوره دیوونه می شم.. می خوام هرچی انرژی تو بدنم مونده جمع کنم و از محل به سرعت فرار کنم....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 15:18 توسط ش |