یک سالی میشه که چیزی ننوشتم.. چه اتفاقایی افتاد توی این مدت.. چه فراز و نشیب هایی در کنار هم پشت سر گذاشتیم.. سعی کردیم مثبت باشیم و از همه چیز لذت ببریم... هنوز در انتظار اون بچه ی گوگولی مگولی هستیم ولی به خودمون قبولوندیم که اگرم نیاد دنیا به آخر نمیرسه.. واسه ی خودمون کلی برنامه ریختیم... تابستون یه مسافرت دو نفره ی توپ میریم و کلی حال میکنیم.. 

روحیه م خیلی تغییر کرده.. احساس جوونی میکنم. احساس میکنم هنوز خیلی کارا باید انجام بدم. توی یه بازارچه ی خیریه شرکت کردم و کلی انرژی مثبت گرفتم.. دارم آموزش سه تار میبینم. هر وقت دلم میگیره ورش میدارمو میزنم.. آزمون هنر میخوام شرکت کنم.. آقای همسر خیلی مهربونه.. همیشه پشتیبانمه و با حرفاش دلگرمم میکنه..  همه چی آرومه... امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 2:27 توسط ش |

اینم از اتفاق پشت سر اتفاق که واسم داره میوفته... اول بچه ... دو ماه بعد عمو و حالا هم که خالم بعد از یه دوره ی ۲ ساله توی ۵۰ سالگی به خاطر سرطان فوت شد و همه ی مارو توی یک شوک وحشتناک قرار داد...  تاحالا توی عمرم اینقدر توی یه هفته گریه نکرده بودم... همزمان چهلم عموم بود و خالم فوت شد و روز سومش دقیقا برابر با روزی بود که من قرار بود پسرمو دنیا بیارم... خیلی سخت بود... انگار یکی با دریل روح و روانمو سوراخ میکرد... از خودم خسته شدم.... از بزرگ شدن متنفرم... دلم میخواست توی یه شهر با پدر و مادرم زندگی می کردم... اگه پسرم به دنیا میومد الان مشغول بودم... الان امیدوار بودم... همه ی دوستام که همزمان با من باردار بودن الان دیگه مامان شدن... عکساشونو هرروز توی فیسبوک میبینم... از شیطونیاش می نالن... از لبخنداشون عکس می گیرن... ولی من هیچی ندارم... هیچی نیستم... دلم واسه ی خاله ی مهربونم تنگ میشه... بیروح دراز کشیده بود... گذاشتیمش زیر یه عالمه خاک... اخه حیف بود... خیلی... چرا.....؟

 

 

اینایی که نوشتم فقط قسمتای منفی افکارمه که به کسی نمیگم چون نمی خوام بیازارمشون.... کلا دارم با زندگی راه میام... یعنی مجبورم... با دکتر زنان که مشورت کردم گفت هرچی زودتر دوباره بچه دار شو... هم به خاطر روحیه ت و هم اینکه سنت بالا میره... تردید دارم....

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 13:11 توسط ش |

قدیما خیلی خوش بین بودم... اگه کسی مریض می شد ۱۰۰ درصد اطمینان داشتم که حالش خوب می شه واسه همین خیالم راحت بود... اگه درسامو نمی خوندم بازم مطمئن بودم که قبول می شم.... اگه مامان و بابا می رفتن مسافرت خیلی راحت به کارام می رسیدم بدون اینکه هر لحظه چک کنم ببینم کجا هستن... وقتی می رسیدن بهم زنگ می زدن و من تازه یادم میومد که توی راه بودن.... اگه ماهیای توی اکواریوم بی حال می شدن غصه نمی خوردم... میگفتم حتما خسته شدن از ورجه وورجه کردن... خوب می شن... وقتی باردار شدم فقط به روزی که به دنیا میاد فکر می کردم... وقتی لباساشو می پوشونم... وقتی واسش پوشک می خرم.... وقتی بهم می خنده..... ولی...

دیگه اونطوری نیستم.... حالا دقیقا یه آدمی شدم متضاد اونچه که بودم... منفی و  کم حوصله....  هر لحظه که توی خونه نشستم فکر می کنم که اگه الان زلزله بیاد چیکار کنم.... حتی خودمو تصور می کنم... تموم تکوناشو میبینم.... همش لوستر رو چک می کنم که ثابته یا نه.... وقتی به ماهیام غذا می دم میبینم که مردن.... غصه می خورم.... اگه دارم رانندگی می کنم همش فکر می کنم اگه با این ماشین تصادف کرده بودم چی میشد... اگه اون ماشین یهو ترمز می کرد چی می شد... اگه اون آدم که لباس مشکی توی شب پوشیده بود  و از عرض خیابون داشت رد می شد نمیدیدم چی میشد....  حتی اینقدر فکرم مشغوله که رفتم دندون پزشکی  و دکتره دندون پایینیمو درست کرده اما من تموم مدت فکر می کردم داره بالایی رو درست می کنه... وقتی بعد از ۲ روز فهمیدم اشتباه کردم تموم موهای بدنم سیخ شد.... نه از اینکه اینقدر خنگ شده بودم.... بلکه از اینکه اونقدر درگیری ذهنی داشتم که حتی یه لحظه نذاشته ببینم این دکتر داره کدوم دندونمو درست می کنه... و بعد از کلا از یاد بردم و یه بارم توی ایینه نگاه نکردم...

فکر می کردم خوب شدم ولی توی پس زمینه ی ذهنم هر لحظه به یاد میارم...  به یاد میارم اون شب کذایی بیمارستان رو... همه ی کسایی که اونجا بودن درد می کشیدن... ولی میدونستن که ارزشش رو داره چون توی  زمان کوتاهی می خوان بچه شون رو برای اولین بار بغل بگیرن... ولی من درد می کشیدم برای بچه ی بدون جانی که توی شکممه....

من هنوز از اون شوک اولیه بیرون نیومدم.... اینارو به هیچکسی نمی تونم بگم.... چون احساس میکنم ناراحت می شن.... یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره.... پتویی که واسش بافتم رو زیر تخت قایم کردم.... کاش یه بار بغلش می کردم... فقط یه بار...

حالا دیگه توی هر مسئله ای بدترین و هولناکترین و ترسناکترین اتفاق ممکن سریع میاد توی ذهنم.... سعی میکنم مثبت باشم ولی نمی شه.... نمی دونم چطوری باید این مسئله رو هضم کنم..... دیگه بچه نمی خوام.... 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 21:0 توسط ش |

یعنی این قیافه ی ادم  چقدر می تونه توی دو ماه تغییر کنه...  هرکی نگام می کنه می گه تو چرا اینقدر تغییر کردی.... خودم بعد از بررسی های فراوون توی آینه به این نتیجه رسیدم که غبغب پیدا کردم... از چاقی نیست... مال پیریه...   کلا صورتم بزرگونه شده... قبلا فکر میکردم  به تدریج و با زمان آدم طوری پیر می شه که خودشم متوجه نمی شه اما مثه اینکه اصلا اینطور نیست... زمونه اگه باهات چپ بشه همچین دوماهه می گیره فیتیله پیچت می کنه که دوباره نمی تونی پا شی..

امروز رفته بودم کلاس یوگا... شانس من همه ی کسایی که اومده بودن خانومای مسن و داغون... یکی دستش ارتروز داره نمی تونه تکون بده... یکی کمر درد داره... یکی شوهرش رفته زن گرفته... یکی افتادگی مثانه داره ... خلاصه نزدیک بود بود هر (نمسته) همگی باهم یبشینیم یه فصل گریه کنیم ... بعد این مربی ما از مثبت اندیشی و یامانیاما  صحبت می کنه... هر دفعه که می گفت حالا چشماتون رو ببندین و به اثر تمرین فکر کنین من به چیزای دیگه فکر میکردم... خرم سلطان می رفت چنارمیومد... اوشین می رفت سنبل خان میومد... مگه تونستم یه لحظه تمرکز کنم.... اینطوریم که فایده نداره...

 

داشتم از یه بلوار خلوت و خشک بی آب و علف وسط ظهر گرما با سرعت رد می شدم و اهنگ هوس از شهرام شکوهی رو گوش می کردم که یه پروانه ی نارجی رنگ از جلوم  رد شد... قشنگ بود... خیلی وقت بود که یه دونه از اینا ندیده بودم... یادم میاد بندرعباس زیاد بود... یاد عطر گل یاس کوچه ی خونمون افتادم.... اهنگه خیلی بهم چسبید....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 16:21 توسط ش |

امشب ساعت 10.5 داشتم از جایی برمیگشتم خونه.... به خاطر بازی فوتبال همه جا شلوغ شده بود و همینطور هر 5 قدمی نیروی انتظامی ایستاده بودن...  چند تا از خیابونارو بسته بودن که مسیر من هم درست همون جا بود... هیچکسی رو نمی گذاشتن رد بشه.... سعی کردم  از یه راه دیگه برم ولی یه جا که دور برگردون بود نمی تونستم از جای دیگه ای برم....  راهنما زدم و رفتم طرفشون... یه سرباز با تردید بهم نگاه کرد و برگشت طرف مافوقش ببینه اون چی میگه که دیدم با دستش اشاره کرد اشکالی نداره بیا رد شو... منم آروم دور زدم.. همین که داشتم می رفتم صداشونو شنیدم  که با هم می گفتن: عجب تیکه ای بودا....

اولین واکنشم عصبانیت بود... خجالت نمی کشن... مثلا اینا مسئول حفظ امنیت ما هستن اونوقت خودشون اینقدر چشم هیزی می کنن... ولی یه جورایی ته ته ته دلم خوشحال شدم... چون این نشون میده که هنوزم جوونم و خیلی زشت و پیر نشدم.... خوب از وقتی وارد 29 سالگی شدم دیگه حس می کنم دارم توی سرازیری زندگی میوفتم...  جنبه ی مثبت تیکه ای که بهم انداختن این بود... ولی کلا از این قشر آدما همچین انتظاری نداری....

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:31 توسط ش |

مطالب قدیمی‌تر