تبليغاتX
لاک پشت

لاک پشت

بالاخره این عروسی رو هم گرفتیم رفت پی کارش.. درسته که مراسم گرفتن کار سخت و طاقت فرساییه و اگه داداشی همه ی کاراو انجام نمی داد منو اقای شوهر کلا لنگ می موندیم ولی بعدش یه جورایی سخت تره.... یه احساس خلاء وحشتناکی شب عروسی به ادم دست می ده که حد و حساب نداره... ۲ ماه بدو بدو کردن و کلی حرص و جوش زدن حاصلش می شه ۴ ساعت حال کردن فک و فامیلو مردم... بعدم تموم.... عروسی فقط واسه مهمونا خوش گذرونیه... واسه عروس و دوماد عذاب الهیه... ولی من کم نیاوردم... اخر شب کلی رقصیدم... وقتی از اتلیه اومدم کفشای پاشنه بلندمو عوض کردم... یه صندل راحت پوشیدمو تو کل مراسم ننشستم.... به این میگن عروس خوشحال... ولی اخر شب باز کردن موها واقعا سخت بود... خسته بودم... اونقدر به این موها تافت و چسب مو زده بودن که مثه چوب خشک شده بود... ارایش صورتم پاک نمی شد... دیگه  یک ثانیه هم تحملشون رو نداشتم...اون احساس خلاء که میگم اینجا بهمون دست داد... شوهری بهم امید می داد که می ریم مسافرت... اونجا دیگه راحتیم... بهمون واقعا خوش می گذره.... با همین حرفاش اروم شدم... ولی راست می گفت... مسافرت عالی بود... عاشق اون آتیش هایی هستم که توی جنگل روشن کردیم...  فوق العاده بود... هیچوقت فراموش نمی کنم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:52  توسط ش  | 

الان چند ماه از اخرین بار که اینجا نوشتم میگذره... پایان نامه رو نوشتم و دفاع هم کردم تازه مدرکم رو هم با معدل ۱۷ تمام گرفتم و در این لحظه یه ادم کاملا بدون هویت هستم... تا حالا اگه می گفتن چیکارا می کنی جواب می دادم دانشجو هستم...... ولی ازین به بعد نمی دونم چی جواب بدم...خوب دیگه اینم یه مرحله ی تازه از زندگیمه...
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 0:47  توسط ش  | 

تقریبا ساعت ۴:۱۵ صبحه... همسر جان خوابه ولی من هنوز دارم با این جزوه ها و مقاله ها و نوشته ها سر وکله می زنم... دارم سعی می کنم از بین همشون یه متن ساده و روون که مطلب رو بیان کنه در بیارم... واسه ی نوشتن پایان نامه همین الانشم دیر شده... ولی چه کنم که این اتفاقات نذاشت زودتر به کارم برسم... از دو سه روز پیش رسما نوشتنش رو شروع کردم و می خوام با انرژی و قوی تا آخرش برم.. تا ۴ روز دیگه می رم مشهد... دلم خیلی واسه ی بابا و داداشی تنگ شده... ازون مهم تر دیگه طاقت اینجا موندن رو ندارم... البته وجود همسری خیلی باعث آرامشم می شه... هر زمانی که ناراحت باشم یا کوچکترین احساس افسردگی کنم حواسش بهم هست.. سریع بهم می گه آماده شو بریم بیرون... یه دوری که تو شهر می چرخم یا خرید یه چیز کوچولو باعث می شه حالم بهتر شه...

واسه ی تابستون کلی نقشه کشیدم... می خوام امسال رو دیگه به بطالت نگزرونم و از وقتم نهایت استفاده رو کنم... دیگه مثه پارسال هر شب نمی رم طرقبه... هر روز هم تا لنگ ظهر نمی خوابم... صبحا که زود بیدار می شم و پایان نامه رو می نویسم... بعد از ظهرام که کلاس می رم... و یه ساعتی رو هم واسه ی پیاده روی زمان بندی کردم...چون این مدت واقعا چاغ شدم... هرچند طبق نظر این سایت

http://shahrivari.persiangig.com/flash/BodyMassIndex.swf

وزنم کاملا نرماله ولی حس می کنم لپام تمام صورتم رو پوشونده... باید فیت بشم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 4:26  توسط ش  | 

روز مادر رو در حالی پشت سر گذاشتم که دلم به شدت واسش تنگ شده بود... یک ماه می شه که ندیدمش... دلم واسه بغل کردن و بوسیدنش پر می زنه.... تا ظهر کلاس بودم ... بعد زنگ زدم... بغض تموم مدت گلومو فشار میداد: مامان روزت مبارک... ببخشید که نمی تونم بهت هدیه بدم... یک ماه دیگه ام باید صبر کنم تا ببینمت... مامان از من خیلی حالش بدتر بود... تعریف کرد که روزا می ره توی اتاقم نماز می خونه... می گفت دیروز داشتم با عکست صحبت می کردم... بابا هم اومده تو اتاق و وقتی مامان رو دیده اونم چشاش پر اشک شده... وقتی اینو گفت دیگه نتونستم صحبت کنم.... اشکام همینطور می ریخت رو صورتم... واسه ی اینکه متوجه نشه سریع خدافظی کردم و گوشی رو دادم به همسر جان... خوشبحال اونایی که بعد از ازدواج هم کنار خانوادشون زندگی می کنن... من از اولشم تقدیرم این بود که ازشون دور باشم...

مامان ببخشید که تو این روز اینقدر ازت دورم... ببخشید که نمی تونم بغلت کنم و محکم ببوسمت... ببخشید که کادوتو با یکماه تاخیر می تونم بهت بدم... تو بهترین مامان دنیایی.... دوست دارم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:21  توسط ش  | 

همیشه از سرم زدن بدم میومد... یه سوزن رو فرو می کنن تو دست ادم.. و تموم مدت تا وقتی که اون همه آب کم کم بره توی بدنت باید  همونطور ساکن یه جا دراز بکشی و هیچی نگی... دست راستم یه رگ خیلی خوب واسه سرم زدن داره... ولی بازم نمی تونم تحمل کنم... می خوام هرچه زودتر سوزن رو بکنم و بندازم دور... حرصم در میاد... همیشه عصبی می شم... هرچی میگذره تموم نمی شه... قطره قطره قطره اروم اروم میریزه... حس می کنم تا اخر عمرم طول می کشه.... شروع می کنم به عرق کردن... هر ۲ ثانیه یه نگاه بهش میندازم تا ببینم چقدر ازش کم شده.... ولی انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.... توی دلم به زمین و زمان فحش می دم... فشار خون پایین خیلی مسئله ی مزخرفیه... اونم وقتی به ۸ رسیده باشه... کلافه می شم... تکون تکون می خورم... صدای گریه ی بچه هایی که دارن امپول می زنن باعث می شه بیشتر به هم بریزم... من همیشه از سرم زدن متنفر بودم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:49  توسط ش  | 

امروز احساس افسردگی مفرط داشتم... حتی یکی دو دقیقه شروع کردم به گریه کردن... و در همون حال داشتم به این فکر می کردم که چرا؟ چرا دارم اشک می ریزم... هیچ جوابی نیومد تو ذهنم... فقط می خواستم یه حرکت هیجان آمیزتر از تموم کارای امروزم انجام بدم... از صبح به خاطر کارایی که باید واسه پایان نامه انجام میدادم نرفتم دانشگاه... ولی همسر جان طبق معمول ساعت ۷ رفت... درس خوندم و کارامو انجام دادم... با مامان و بابا و داداشی و دوستم یه عالمه صحبت کردم...خونه و تمیز کردم...وقتی خسته شدم نشستم رو تخت و یه فیلم دیدم... چرا تو این شهر من یه فامیل یا یه دوست قدیمی ندارم...تا ساعت ۲.۳۰ منتظرش بودم... وقتی برگشت سریع نهارشو خورد و تند دوباره رفت... کلاس داشت... منم باز دوباره برگشتم سر درسا...باید زبان می خوندم که جلسه ی بعدی باز دوباره بهم منفی نده.. اونم جلوی تموم اون سال پایینی های فنچ و پررو... تا ۶.۳۰ همنطور تنها بودم تا اینکه برگشت...قیافه ی من شبیه یه لاک پشت بیخود و افسرده شده بود.. بهم پیشنهاد داد تا به جای کلاس زبان بریم بیرون... ولی قبول نکردم.. باید کلاسشو می رفت که بتونه مدرک ایلتس رو هر چه زودتر بگیره... نمی تونستم به خاطر خودم جلوی پیشرفت اونو بگیرم... وقتی ساعت ۹ برگشت... مجبور شد به خاطر کاری بره خونه ی پدرش و اینم از من.... ساعت ۱۰ شب شده و من باز تنهام.... بعد از اینکه اشکامو پاک کردم فهمیدم مشکل از چیه.... دلم واسش تنگ شده..اینروزا اصلا نمی بینمش... دلم یه بچه می خواد....باید زودتر عروسی بگیریم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 21:59  توسط ش  | 

همینطور خواب بودم که همسر جان اومد بالا سرم... بعد اروم صدام زد... خیلی گیج بودم... جواب دادم:هوووم.... گفت پاشو...باید بریم مشهد.... اصلا متوجه منظورش نشدم..پرسیدم واسه چی؟؟ آروم و شمرده گفت: ( انگار مادر بزرگ حالش خوب نیست...احتمالا فوت کرده... بدنش سرد شده.... الان مامانت زنگ زد...) یهو از جام پریدم... یعنی چی شده بود... تند و تند و تند آماده شدیم که راه بیفتیم سمت مشهد... راه طولانی و طاقت فرسایی هست که باشه... مادر بزرگ مهربونم داره میره... خیلی ناراحت بودم... هرچند دیگه عمر خودشو کرده طفلکی... هشتاد نود سال کم چیزی نیست... من تو بیست و هفت سالگی گاهی خسته می شم از زندگی کردن... قبل از حرکت مامان زنگ زد و گفت حالا عجله نکنین..شاید لازم نباشه بیاین... داره حالش بهتر می شه... ولی ما باور نمی کردیم... هی ما می رفتیم جلوتر که خبر می دادن بهتر شده...الان بدنش گرم شد... الان چشماشو باز کرد... داره حرف می زنه.. الان بهتر شد... داره غذا می خوره..... ۲۰۰ کیلومتری که رفتیم.. همه زنگ زدن که نیاین.. مادر بزرگ زنده شد...خیلی ضد حال خوردیم.. هرچند واقعا از زنده موندنش خوشحال شدم ولی خوب حسابی خسته شدیم دیگه.. بعد محاسبه کردیم که اگه بخوایم ادمه بدیم ۸۰۰ کیلومتر دیگه می مونه... اگه برگردیم ۲۰۰ تا... واسه همین با سرعت برگشتیم خونه... مادر بزرگ محترم هم بی خبر از همه ی این اتفاقات واسه خودش داره تو این دنیا حال می کنه...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 13:4  توسط ش  | 

واسه ی خودم طوری برنامه ریزی کرده بودم که یکماه تموم تعطیلات داشته باشم که همینطورم شد.یعنی دقیقا روز ۱۳ اسفند رفتم مشهد و تا همین دیروز که رفته بودیم سیزده بدر هیچ لحظه ای به هیچ مورد ناراحت کننده ای فکر نکردم... همش تفریح و خرید و خنده و رقص و خوش گذرونی... البته و صد البته به همراه همسر عزیزم که هروز بهش بیشتر وابسته می شم... هر روز هم ازم سوال می پرسه تو که اینقدر منو دوست داری اگه این ازدواج جور نیم شد از ناراحتی خودکشی می کردی؟ و من داد میزنم اره حتما خودمو حلق آویز می کردم... بعد ازون نیشش تا بناگوش باز می شه و می گه میدونستم که خیلی منو دوست داشتی واسه همین هی خودتو خوشگل می کردی میومدی جلوی من راه می رفتی... من از اولشم می دونستم مال خودمی... این دیالوگ هر روز بین ما دوتا تکرار می شه... اگه توی تعطیلات هم باشیم دیگه چه بهتر... مامانم و بابام خیلی خوشحال شدن که رفتم پیششون... اولش خبر نداشتن... قیافه هاشون وقتی که یهو جلوشون سبز شدم واقعا دیدنی بود... بابا که با تعجب داد زد پدر سوخته چرا خبر ندادی داری میای....مامان هم یه جیغ کشیدو محکم پرید بغلم کرد... هر دوتاشون هم چشاشون پر از اشک شد و گریه کردن... انگار یه جورایی حس می کنن چون شوهر دارمو یه شهر دور زندگی می کنم دیگه منو از دست دادن... منم واقعا از دوریشون احساس ناراحتی می کنم... ولی خوب دیگه زندگی اینطوریه.... خلاصه تعطیلات ما این شکلی شروع شد... با داداشی کلی وقت گذروندیم... کلی باهم شوخی کردیم... فامیلا رو دیدم... بعد از یکی دو سال دوستای دوران لیسانسم رو دیدم... ۴ تایی باهم توی یه روز بارونی و سرد کلی پیاده روی کردیم و عکسای خوشگل گرفتیم... دیدن یکی از دوستای قدیمی بچه گیم که حالا دیگه ازدواج کرده و یه پسر کوچولوی با نمک داره رفتم... مثه اون موقع ها سر به سر هم گذاشتیم... با جیب خالی رفتیم توی یکی از پاساژای گرون و چند تا مغازه دارو سر کار گذاشتیم.... خیلی باحال بود...شب عید همسرم هم به جمعمون پیوست و سال جدید رو در حالی که دستشو محکم گرفته بودم و کلی آرزو تو دلم بود شروع کردم در حالی که اون تموم مدت داشت زیر لب تکرار می کرد: دکترا... دکترا... دکترا.... اخه این روزا تموم هدفش شده گرفتن دکترا.... خوشحالم که اینقدر تو زندگی پشتکار داره... شاید اینطوری روی منم تاثیر بزاره که حداقل یه کاری رو به انتها برسونم.... بعد ازون دیدو بازدید ها شروع شد.... با بچه ها کلی طرقبه رفتیم... خلاصه حسابی خوش گذشت... جزییات دقیقش رو شاید یه بار دیگه بیام بنویسم ولی الان دیگه باید برم یه کم کار علمی انجام بدم... چون تعطیلات تموم شده و باز وقت کار رسیده.... فعلا... بای....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 17:23  توسط ش  | 

تقریبا ۵ سال قبل گواهینامه مو گرفتم... یادم نمی ره که ازون ۴ نفر فقط من٬ اونم توی اولین سری قبول شدم ولی بعدش باید برمی گشتم مشهد چون دانشجو بودم و تبعا هیچ استفاده ای ازش نکردم... یکسال که گذشت گواهینامه ی موقت رو با اصلیش عوض کردم در حالی که اصلا تو اون یکسال پشت رل نشسته بودم...واسه ی ۴ سال بعدیش هم باز رانندگی نکردم چون زمانی که خونه ی پدری بودم همیشه کسی بود که منو تا جایی که دلم می خواد برسونه اگرم نبود کلا کسی به من ماشین نمی داد... هرچند اینو یه تبعیض می دونم که به داداشی اونم به محض گرفتن گواهینامه ی موقت ماشینو دادن که از خود مشهد تا شمال پشت رل نشست... ولی خوب من خودمم یه جورایی ترسو بودم و بعد از اون مدت طولانی٬ یادم رفته بود کلاچ و ترمز کدوم سمته...بعد ازینکه با شوهری مزدوج شدیم همه ی این تبعیضات و کمبودهای مجردی رو سرش پیاده کردم و گفتم باید بزاری من ماشینو برونم...کلی دلیل واسش اوردم... یکیش این بود که: ببین اگه یه روزی تو سر کار باشی و بچه مون رفته باشه مدرسه که خیلی هم دور باشه خوب من باید رانندگی بلد باشم که برم بیارمش.. وگرنه ممکنه اونجا هی منتظر بمونه هی منتظر بمونه بعد که هیچکی نره دنبالش یهو دلش بشکنه گریه کنه ... تو دلت می خواد اینطوری بشه) اینطوری بود که چون دلش خیلی نازکه قبول کرد بهم یاد بده...هرچند اونم از ماشین خودش اصلا مایه نمی زاره و من فقط می تونم سوار ماشین زغالیه پدر شوهرم بشم ولی بازم پله ی بزرگیه... همین که می تونم با هر سرعتی که دلم خواست و با خیال راحت ازینکه هر چقدرم بدجور به جایی بزنم مهم نیست ٬رانندگی کنم خودش خیلی باحاله... همین دیشب رفته بودیم یه محل بسیار خوش اب و هوا و بسیار بسیار تفریحی شهرمون... در واقع بیرون شهرمون... خودم به تنهایی رفتم و اومدم... توی اتوبان که میومدم سعی کردم ویراژ ندم اصلا ٬چون یه بار دیدم که عواقبش می تونه خیلی بد باشه..توی وکیل آباد مشهد پلیس اتوبان داره که یه وقتایی از یه جایی که معلوم نیست یهو ظاهر میشه و ماشین مردم رو همینطوری می بره پارکینگ... ولی به جز اون خیلی خوب بودم و الانم کلی به خودم افتخار می کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:23  توسط ش  | 

از وقتی که یادم میاد استعداد خوبی تو از یاد بردن خاطراتی که باید فراموش می شدن داشتم...خیلی راحت فقط دیگه بهشون فکر نمی کردم... و بعد انگار اصلا وجود نداشتن و اتفاق نیوفتاده بودن...مثه آب خوردن....ولی الان طوری شدم که انگار همشون دارن به ترتیب عکس برمی گردن تو ذهنم... اولش فقط به پارسال فکر می کردم... هرجاییکه رفته بودم... هر کاری که انجام داده بودم حتی چیزایی که همون پارسال هم اهمیتی نداشتن می دیدم... من هیچ وقت حافظه ی تصویری خوبی نداشتم... ولی الان دارم یه چیزایی رو بیاد میارم که خیلی عجیبن...جزییات خیلی ریز یادم میاد... نتایج عجیبی دارم می گیرم... اتفاقات رو کنار هم میزارم و مثه پازل باهاشون بازی می کنم... همینطور که به عقب رفتن ادامه دادم امروز خاطرات دوران کارشناسی رو مرور کردم.... روزایی که از خونه می رفتم مشهد... روزایی که خوابگاه بودم... دوستای قدیمی که دیگه هیچوقت ازشون خبری نگرفتم و شاید واسه ی اونا هم دیگه من وجود ندارن... همینجور دارم به یاد میارم... کی می دونه.. شاید همینطوری که برم عقب یادم بیاد که تو زندگیه قبلیم چطور موجودی بودم و چه کارایی انجام داده بودم.... یه روز به شوهری گفتم تو زندگیه قبلیم حتما یه لاک پشت بودم... ازونایی که 1000 سال عمر می کنن و خیلی خیلی خیلی slow motion  هستن... اره اینطوریه....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 19:50  توسط ش  | 

یه گلودرد ساده بود... فقط همین... بعد ازینکه خوب شد کلا صدام رفت... سایلنت شدم... واسه صحبت کردن با هزار ایماء و اشاره باید متوسل می شدم تا منظورمو بفهمونم... خیلی دردسر بدی بود.. استادم هم تو همین زمان زنگ و زنگ و زنگ می زد که برم پیشش واسه مقاله که هنوز آماده نشده بود و من نمیتونستم حرف بزنم... البته یه بار گوشیو برداشتم ولی اون نفهمید چون نه صدا داشت نه تصویر فکر کرد اشتباهی گرفته منم اینور داشتم بالا پایین می پریدم که یه کوچولو صحبت کنم ولی نشد.. بنده ی خدا قطع کرد... حالا بدتر ازون روز عروسی بود... دختر خالم بعد سال و ماهی شوهر کرده بود مام رفتیم مراسمش...تازه بعد دو روز یه کم می تونستم به حالت یواشکی منظورمو به بقیه بفهمونم که دوباره کلی اونجا جیغ کشیدم والبته هیچکی به جز خودم نشنید و بدتر شدم... الان دقیقا یه هفته س که اینطوریم....یه کم دارم راه میوفتم ولی هرکسی باهام روبرو می شه فکر می کنه سخت مریضم... بعضی مواقع از صدای خودم متنفر می شم... مثلا همین امرو رفته بودم امور خوابگاهها که یه کاری انجام بدم ... اونجام پر از ادم بود... همین که من خواستم صحبت کنم یهو همه ساکت شدن....انگار یه اتفاق عجیب و قریب افتاده باشه همه داشتن دنبال منشا این صدای خروسکی می گشتن... اینقده خجالت کشیدم که نگو... بعدم راهمو کشیدم اومدم بیرون....پس کی خوب می شم من....

-بر حسب اتفاق آدمی رو دیدم که باعث شد تقریبا قلبم از تو دهنم بیاد بیرون... تموم بدنم یخ کرد...به سرعت از محل متواری شدم.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 19:18  توسط ش  | 

من کلا ادمی نبودم و نیستم که زیاد گریه کنم... به ندرت اونقدر ناراحت می شم که بخوام اشک بریزم و خیلی رو این حساسم که کسی این جریان رو نبینه حتی همسرم٬ چون حس می کنم فکر می کنم آدم قوی ای نیستم اما به خاطر این مشکلات هورمونی یک روز تو هر ماه هست که کلا بهم می ریزم...اگه لامپ اتاق بسوزه من می خوام گریه می کنم اگه تو یخچال دنبال چیزی بگردم و پیدا نکنم اشکم می ریزه..اگه شوهری باهام حرف نزنه می خوام گریه می کنم... اگه حرف بزنه بازم می خوام گریه می کنم... اگه تو اون روز با مامانم صحبت کنم بغض اونقدر گلومو فشار می ده که می خوام خفه بشم... اگه دکمه ی لباسم کنده شده باشه می گیرم تو دستم ٬بهش نگاه می کنمو گریه می کنم...اگه دستمال کاغذی تموم شده باشه که دماغمو تمیز کنم... اگه می خواستم مقاله مو واسه شنبه اماده کنم ولی سه شنبه هنوز نصفشو ننوشته باشم...اگه به شوهری اس ام اس بزنم و اون دیرتر جواب بده... اگه رفته باشه ماموریت ....اگه قرار باشه بعدا بره... اگه اصلا ماموریتی در کار نباشه... اگه بگه چته ؟چرا امروز اینطوری شدی..؟اگه نگه چته ٬چرا اینطوری شدی....من کلا می خوام گریه کنم....و خلاصه تموم این مدت من فیف فیف کنان تو خونه راه میرم و به اشیا بدو بیراه می گم و اشک می ریزم... این هورمونا خیلی بیشعورن...خیلی....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:33  توسط ش  | 

از وقتی که این زلزله های متعدد داره اینجا اتفاق می وفته که البته من هیچ کدومشون رو حس نکردم فقط شنیدم ٬ شبا هی با خودم کلنجار می رم که نکنه همه ی اینا یه هشدار باشه واسه زلزله ی خیلی بزرگ که دقیقا هم وقتی ما خوابیم بیاد و زیر آوار بمونیم...تازگیا خیلی حساس شدم... فکر می کنم هر روز بیشتر دارم شبیه مامانم می شم... اگه به همین روند ادامه بدم تا یکی دو سال دیگه کلا اصلا نمی خوابم... حالا در مورد این زلزله بعضیا گفتن به خاطر اینه که آتشفشان کوه تفتان یعنی همین بغل دستمون می خواد فوران کنه...  می گن چون قبلا از سرش دود میومده بیرون ولی الان نمیاد... یعنی بسته شده بعد یهو ممکنه منفجر بشه...چمیدونم... اصلا علمی نیست این حرف... منم که می دونم علمی نیست... پس چرا هر شب دارم به راههای فرار و زیر آوار نمودن فکر می کنم...؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 12:28  توسط ش  | 

وای خدای من... یه هفته س که یه کوچولوی دوست داشتنی ولی شیطون توی خونه ی ماست... واقعا این بچه رو دوست دارم... خیلی ملوسه... لوپاش اونقدر خوشگله که همش می خوام ببوسمش... وقتی خودشو می ندازه تو بغلمو می گه خاله من دورت بگردم می خوام بخورمش...خیلی مهربونه... وقتی واسش شکلات می خرم میاد با من نصف می کنه... واسه هر چیزی یه داستان ازم می خواد تعریف کنم: خاله این ماشین تصادف کرده؟ داسانشو واسم بگو... خاله اون آقاهه پاش شکسته؟داستانشو واسم بگو... من عاشق این کوچولو شدم...تموم وجودش پر از انرژیه... تموم مدت ٬لحظه به لحظه داره راه می ره... حرف می زنه... شیطونی میکنه... وسایلو بهم میریزه...سوال می پرسه.. همه ی چیزایی که بهش می دن بخوره رو ریز ریز می کنه و روی زمین می ریزه.... منو دنبال خودش می کشه... بازی می کنه... توپشو اینور اونور میندازه...لیوان می شکونه... خلاصه یه لحظه اروم نمی گیره.. صبحا که زود از خواب بیدار می شه و با همون سرعت از دور می دوه و میاد خودشو می ندازه رو من و داد می زنه: خاله بیدار شو... وقتی من با وحشت از خواب می پرم٬ خوشحال می ره به مامانش می گه : مامان٬ خاله رو بیدار کردم...من این کوچولو رو واقعا دوست دارم... ولی وای... خیلی سخته بچه بزرگ کردن..

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 20:26  توسط ش  | 

امتحانام تموم شده ولی نتونستم برم خونه... اخه دیگه  امسال مثه اون ۶ سال قبل نیست که تا از سر جلسه آخرین امتحان میومدیم بیرون مستقیم راه میوفتادیم سمت خونه...مهم نبود برف میاد.. بارون میاد.. رعد و برق ممکنه بزنه خشکمون کنه... اتشفشان داره فوران میکنه... سنگ اسمانی داره از اون بالا میاد بیوفته رو سرمون... در هر صورت با هر بدبختی خودمون رو می رسوندیم خونه...ولی حالا دیگه بزرگ شدیم... باید صبر کنیم تا کی همه چی جور شه و هوا آفتابی بشه ... گلا همه شکوفه بدن... اوضاع بر وفق مراد باشه... تعطیلات رسمی باشه... سمینار نداشته باشی... شوهری هیچ حرفی نداشته باشه تا بتونی تازه تصمیم بگیری واسه بلیط گرفتن اونم نه به این زودیا...

آخر اسفند......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 11:29  توسط ش  | 

اون-  دلم می خواد یه دختر داشته باشیم...مثه تو خوشگل باشه... موهاشم مثه تو فرفری باشه...

من- یعنی منظوریت اینه که موهای من زشته...

اون- نه دیوونه... موهات قشنگه... اصلن یکی از دلائلی که بات ازدواج کردم همین موهات بود...

من- چقدر معیارای ازدواجت قوی بوده....

اون- ها ها ها...

من- نه جداً اگه موهام فرفری نبود بام ازدواج نمی کردی؟

اون- نه... واسه اینکه من از موهای لخت فراریم.. حتی تو خواب...

من- مرسی خیلی الان انرژی گرفتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:35  توسط ش  | 

خییییییییییییییییییییلی خوشحالم الان.... چون یکی از امتحانام کلا حذف شده و نباید برم یه عالمه کروماتوگرافی بخونم...... این یعنی پس فردا امتحانام تموم می شه...... thats cool

حالا دیگه می تونم بیوفتم رو سمینار و تا یه هفته ی دیگه تمومش کنمو برم ارائه بدم.. بعدم واسه همایش اردیبهشت مقالمه مو کامل کنم که تا 25 بهمن وقت داره... اونو که تموم کنم دیگه پایان نامه رو با انرژی تموم کار می کنم که تا اخر اسفند قسمت عملیش به پایان برسه و فقط نوشتنش بمونه واسه تابستون...ولی دیگه وقتی اونو ارائه بدم تمومه تمومه تموم میشه و به قول دایی جان : خلاص....

 الان نمی دونم چرا با اینهمه کار خوشحال شدم که امتحان کنسل شد... خوب منکه اینقدر بدبختی کشیده بودم واسه این ارشد، اون امتحانم روش..........

آخ جون از همین الان دارم روزایی رو می بینم که دیگه هیچ نیازی نیست درس بخونم.... می تونم برم دنبال کارایی که واقعا دوست دارم......آخه با اینکه به نظر میاد تموم عمرم شیمی خوندم ولی قرار نیست شیمیدان بزرگی بشم بلکه من تو سرنوشتم اینه که یه لاکی نقاشِ بزرگ بشم....آره...

پس از همین الان که فهمیدم کروماتوگرافی حذف شده... پیش بسوی آینده ای درخشان با یه عالمه تابلوی نقاشی گرانقیمت که باهاشون قراره پولدار بشم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 16:11  توسط ش  | 

دلم می خواد برم خونه...خونه ی پدری... تا لنگه ی ظهر بخوابم... با صدای مامان که داره همه جاهارو جارو می کشه٬ بپرم ...پتو رو بپیچم دور خودمو همونجوری بیام پایین... نهار آماده باشه و همگی بشینیم دور میز و حرف بزنیم و بخندیمو از کنار هم بودن لذت ببریم...دلم واسشون خیلی تنگ شده... واسه مامان و بابا و داداشی... واسه جمع ۴ نفره مون...نمی دونم اون روزا قدرشونو می دونستم یا نه.. بهشون گفته بودم که نمی خوام هیچوقت ازشون دور شم یا نه... بهشون گفته بودم که دوسشون دارم یا نه... یادم نمیاد...ولی الان که از دستش دادم خیلی قدرشو می دونم... می دونم که هیچوقت دیگه اون روزا بر نمیگرده... ایندفعه که برم خونه هر ۳ تاشونو باهم محکم بغل می کنمو یه عالمه می بوسم.. بعدم بهشون می گم که خیلی دوسشون دارم... خیلی...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 20:25  توسط ش  | 

دوست دارم وقتی هوا سرده بشینم جلوی بخاری.. یه پتو بندازم روی خودم و به رقص بخار که از لیوان چایی بیرون میاد نگاه کنم... اونوقت به همه چیز فکر کنم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 13:51  توسط ش  | 

خدا پدر این استاد ارجمند رو بیامرزه که واسمون امتحان گذاشت...تا اومدم بخونم یادم افتاد که لباسامو نشستم....تا اونارو انداختم تو ماشین یادم افتاد که ناخونامو خیلی وقته لاک نزدم...گفتم تا خشک شه بشینم یه کم بخونم که یادم افتاد خونه خیلی نامرتبه...پاشدم درستش کردم...بعد دیدم کثیفه جارو کشیدم...بعد دیدم یه کم تغییر دکراسیون بدم خودش یه جور تنوعه...همینطور که داشتم روش کار می کردم تابلوی نقاشی نیمه کاره رو دیدم .. یهو حس کردم باید تمومش کنم...یه کم با رنگا بازی کردم که یادم افتاد برم بیرون خرید کنم...ازونجا که اومدم تصمیم گرفتم بخونم که یاد وبلاگم افتادم....خلاصه همه ی کارای عقب مونده مو دقیقا شب امتحان انجام دادم... ولی هنوز هیچی نخوندم... خدا پدرتو بیامرزه استاد گرامی...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 18:1  توسط ش  | 

 همسر من درست مثل پدرم خیلی خیلی خیلی منطقیه...۲ روز در هفته به خاطر کارش مجبوره بره یه شهر دور و من اینجا تک و تنها می مونم...تموم این ترم همین برنامه رو داشتیم...خیلی جاش تو خونه خالی بود.هر دفعه هم که بهش زنگ می زدم همش می گفت اشکال نداره عزیزم بشین خودتو سرگرم کن... تلویزیون نگاه کن... درساتو بخون...این چیزیه که به خاطر کارم باید تحمل کنیم... خلاصه همش سعی می کرد به صورت منطقی منو مجاب کنه که این شرایطو بپذیرم...ولی تو کت من یکی نمی رفت...بیشتر ازینکه همش با این موضوع منطقی برخورد می کرد دلخور می شدم... آخه من واقعا دلم تنگ می شد...اونم به قدری سرش شلوغ بود که تو این دو روز خیلی کم می تونست بهم زنگ بزنه... تا اینکه همین ۲-۳ روز قبل بحثش پیش اومد..گفتم چرا سعی نمیکنی یه کم رمانتیک با این قضیه برخورد کنی...می دونم وقت سر خاروندن نداری چه برسه به اینکه بخوای ۱ ساعت بشینی با من حرف بزنیو اظهار دلتنگی کنی در حالی که فقط ۲۰۰ کیلومتر باهم فاصله داریم....ولی من دوست دارم همون ۱ دقیقه که صحبت می کنیم بهم روحیه بدی...تا بتونم این تنهایی رو تحمل کنم... خلاصه راجع بهش زیاد صحبت کردیم... نتیجه ش این شد...

درررینگ.. درررینگ(مثلا صدای گوشی تلفنمه)

من: سلام

همسر جان با صدای بلند: سلام به روی ماهت... به چشمون سیاهت.. چطوری عزیزم... حالت خوبه... اینقده دلم واست تنگ شده که نگو..

من: وا.. جدی می گی...

همسرجان: آره باور کن عزیزم.. می خواستم کلاسو ول کنم بیام بهت زنگ بزنم..دلم یه کوچولو شده واست...

من در حالی که از اینهمه محبت دچار غلیان احساسات شدم داد می زنم: منم همینطور به خدا... دلم واست یه ذرره شده.. اینقده جات خالیه اینجاااااااا....

همسر جان: آره.. همینه دیگه... ادما وقتی می رن قدرشونو می فهمی....ها ها ها..

من: ...خیلی ضد حالی...

اینم نتیجه ی اونهمه  صحبتی که باهاش کردم...  

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 14:42  توسط ش  | 

میگن یکی دو شب پیش یلدا بوده... ماکه یادمون رفته بود چون علاوه بر اینکه تنها بودیم ٬ دوتامونم مریض شده بودیم در حدی که زودتر از بقیه شبا رفتیم خوابیدیم ... بعدم از بس تنها بودیم هیچکی نبود برقو خاموش کنه دیگه تا نصف شب همونطوری روشن موند....ولی بعد من فداکاری کردمو به علت آزاد شدن یارانه ها واینکه اصلا اون موقعی که یارانه هارو پخش می کردن منو همسر جان رفته بودیم دنبال نخود سیاه و ثبت نام نکردیم و خلاصه چون الان تو مضیغ مالی هستیم جسدمو به زور کشوندم تا کنار پریز برق و خاموشش کردم ... ما دوتامون مسموم شدیم.. معلوم نیست مال چیه ولی من فکر میکنم چشممون زدن... از روزی که ما ازدواج کردیم انواع و اقسام بیماری های کمیاب و غیر عادی رو گرفتیم.. الانم که انگار تو معده هامون اکواریوم نصب کردن.. هی این ماهیا میرن و میان.... نمیدونم بعد یه هفته چرا هنوز بهتر نشدیم.. از بس کته ماست خوردیم دیگه رنگمونم سفید شده... لاغر شدم... خیلی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 17:24  توسط ش  | 

-انگار برگشتنمون از چابهار خیلی به موقع بود وگرنه الان مرحوم لاک پشت فقید شده بودیم.... والا

-ولی یکی تهدیدم کرده به مرگ.. احتمالا ۲-۳ روزه دیگه خبرشو تو تی وی پخش میکنن که یک لاک پشتی طی عملیات انتخاری به قتل رسید... اون منم.......

-به غیر اون اوضاع و احوالم خوبه... آخر هفته ی قبل یه مسافرت کوچولو دیگه رفتیم جهت تمدد اعصاب... خوش گذشت جای همه خالی... فقط یه کم به همراه تنفس مقدار زیادی خاک وارد ریه هامون شد که اونم  میریم دکتر خوب میشه... اشکالی نداره...

-هفته ی بعد یه جایی مهمونی دعوتم که تا حالا صابخونه رو خیلی کم دیدم... یه بار روز تولد ۱ سالگیم که طبیعتا اصلا یادم نمیاد.. یه بارم... یه باره دیگه... نه... همون یه بار دیدمشون... ولی دوست صمیمی مادرم هستن... خوب حتما خوش می گذره دیگه... باید راجع به مادر جان کلی مطلب داشته باشم.. وگرنه می خوام راجع به چی صحبت کنم باهاشون... هان؟

کلا امروز خلی خوشحالم... یه خبرای خوبی هم شنیدم.....خوب دیگه نمی شه گفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:21  توسط ش  | 

چابَهار (چاه‌بهار، چهاربهار) یکی از شهرهای جنوب خاوری استان سیستان و بلوچستان ایران و تنها بندر اقیانوسی این کشور می‌باشد که در کرانهٔ دریای عمان و اقیانوس هند قرار دارد.گمان غالب این است که نام چابهار تغییریافتهٔ چهاربهار است چرا که این منطقه همیشه آب و هوای بهاری دارد. گمانه دیگر این است که چون در قدیم مردم چابهار به این بندر چه بار می‌گفتند (به معنای اینکه از مسافران می‌پرسیدند که چه باری دارند) پس چابهار تغییریافتهٔ «چه بار» است.شهرستان چابهار با مساحتی حدود ۱۷۱۵۵ کیلومتر مربع در منتهی الیه جنوب شرقی ایران در کنار آبهای گرم دریای عمان و اقیانوس هند قرار گرفته‌است. این شهرستان از جانب شمال به شهرستانهای ایرانشهر و نیکشهر و از جنوب به دریای عمان و از شرق به پاکستان و از غرب به استان‌های کرمان و هرمزگان محدود است.

 

این مطلب رو از سایت ویکیپدیا پیدا کردم چون علاقمند شدم راجع به شهر چابهار بیشتر بدونم.. هفته ی قبل اردوی تفریحی چابهار رفته بودیم به مدت ۴ روز که بهترین اردوی عمرم بود.. گروه شیمی که هیچ وقت ازین برنامه ها ندارن... اما همسر جان توی گروه فضای سبز همین دانشگاه خودمون مشغول به کار هست و من به عنوان همسر یکی از استادان به این اردو رفتم... خیلی جالب بود.. بچه ها واقعا با خال بودن.. منم کلی واسشون خودم رو میگرفتم.. تجربه ی جدیدی بود.. با ادم های جدیدی آشنا شدم... کلا به یاد موندنی بود این مسافرت... با اینکه همسرم از وجود این وبلاگ بی خبره ولی ازش واقعا متشکرم که رشته ی فضای سبز خونده.. اینم چند تا  عکس از  این منطقه که می زارم واسه یادگاری

 http://img4up.com/up2/4349251242101.jpg

http://img4up.com/up2/835541201842994.jpg

http://img4up.com/up2/85450102022315.jpg

http://img4up.com/up2/7594739157116.jpg

http://img4up.com/up2/463705526111144.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:36  توسط ش  | 

یه قطعه اهنگ کوتاه می شنوم که داره از گوشی کسی تو این سالن پخش می شه... قلبم تند و تند شروع به تپش میکنه... با همون سرعت یه سری خاطرات دور از ذهنم می گذره که فکر میکردم دیگه فراموش شده... ولی تو حافظه ی بلند مدتم جا خوش کرده بوده انگار.... موسیقی چه قدرتی داره...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:34  توسط ش  | 

کمتر از ۲ دقیقه ی دیگه قرار است که همسرم به دنبالم بیاد و من توی همین دو دقیقه هوس کردم که وبلاگم رو آپ کنم ...اخه کی میدونه دیگه دفعه ی بعد کی فرصت می شه بیام اینجا با خیال راحت بشینم و فقط به صفحه ی مانیتور چشم بدوزم و وبلاگ بخونم و بنویسم بدون اینکه مجبور باشم تند و تند سرچ مقالات علمی انجام بدم...  هفته ی بعد یکشنبه یک سمینار کلاسی دارم که تقریبا کاراش تموم شده و فقط فهرست بندی مونده و بعد از اون باید سمینار یک واحدی موضوع روز رو شروع کنم که تا قبل از پایان ترم باید ارائه بدم .. این روزها بیشتر فیلم میبینم و در کنار اون به کارهای روزانه ی دیگه هم میرسم که بخش مهمی از اونا کارهای مربوط درسام هستش... با پشتکار خستگی ناپذیری از ساعت ۶.۵ تا ۱۲ شب جلوی تلویزیون می شینم و لپ تاپ رو روی پاهام می گذارم و همزمان ترجمه می کنم.. تایپ می کنم..بین سریالهای تلویزیون یک قسمت از قهوه ی تلخ رو میبینم...بافتنی می بافم..نقاشی می کشم... در کنار من همسر جان  در حال مطالعه هست.. اونم میز خودش رو اورده همین جا و دائم در کنار هم هستیم... گاهی من می رم میوه میارم.. گاهی اون چایی میزاره...خلاصه بعد از ظهرامون اینطوری میگذره... به ندرت بیرون میریم چون اصولا اینجا مکانی واسه بیرون رفتن وجود نداره... بین همه ی این مطالعات و مشغولیت ها همش ازینکه چه خوب شد باهم ازدواج کردیم و کی بیشتر عاشق اون یکیه هم صحبتایی می شه که انرژی ادم رو واسه ادامه دادن زیاد میکنه...من باید برم.. اومد دنبالم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 17:36  توسط ش  | 

یه مواقعی می شه که عصبانیم...از دست خودم....یعنی نه اینکه عصبانی باشم شاید بهتره بگم از دست خودم می رنجم...یه کاری کردم که باعث ناراحتیم شده....یه کاری که باعث شده به خودم بگم:اه... تو چرا اینقدر بی عرضه ای دختر...اما یادم نمیاد که چرا اینطوری شدم...دلیل اینکه دارم خودمو میخورم چیه... همون کارای عادی روزانه رو انجام می دم ولی تو مغزم، یه جایی اون پشت مشتا یه حسی هست که داره عذابم میده... امروز از صبح همینطوری بودم...همش داشتم فکر میکردم که چه کاری انجام دادم که اینهمه از دست خود ناراحتم... ولی یادم نمیومد...سعی میکردم خودمو مشغول کنم تا یادم بره اما هیچ فایده ای نداشت... هنوز هم یادم نمیاد... هرچی هست میدونم در مورد اتفاقات دیروزه...خیلی مسخره س...
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 18:1  توسط ش  | 

از ساعت ۱۲ تک و تنها توی آزمایشگاه بودم تا همین الان... کی درک میکنه که من چقدر واسه این پایان نامه تلاش می کنم میکنم..آخرشم این هم گروه دلبندم که قدشم فقط نصف ماست ورمی داره به اون یکی همکلاسی میگه : این خیلی تنبله از من که باهاش هم گروهم بپرس...آخه این انصافه...خب من فقط صبحا رو زورم میاد از خواب پاشم بیام تو این خراب شده کار کنم.. فقط همین.. عوضش بعد از ظهرا که میام... خب به اندازه ی اون کار نکردم ولی حداقل از شانس خوبم تو همون حرکت اول به نتیجه رسیدم و اون هنوز تو کوچه ی اولی گیر کرده.. هرچی زور میزنه حتی بعد ازین مدت مواد اولیه کارش رو هنوز مشخص نکرده.. عوضش من با همون حرکت لاک پشت گونه ی خودم اومدم از کنارش رد شدم و یه نیشخندی هم حواله ش کردمو به مسیرم ادامه دادم...فک کنم زورش اومده واسه همین هی به من انگ تنبلی می زنه... آره.... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 17:20  توسط ش  | 

دارم با تموم وجود خمیازه می کشم در همین حین صورتمو بر میگردونم طرف تخته که یهو نگاهم با نگاه استاد تلاقی پیدا می کنه... خجالت می کشم ولی هنوز خمیازم تموم نشده.. دستمو محکم می زارم رو دهنم و فشار می دم که شاید زودتر از شرش خلاص شم ولی فایده نداره...استاد مکث میکنه... دلم می خواد زمین دهن باز کنه و منو قورت بده..بلاخره خمیازه به پایان می رسه و درس ادامه پیدا می کنه...ولی تا آخر کلاس دیگه جرات نمی کنم به اون طرف نگاه کنم.. خودمو با جزوه نوشتن مشغول می کنم.. البته اونقدر خواب آلود نوشتمشون که مثه یه ردیف بی پایان از کلمه های بی معنی و محو دیده می شه... این روزا خیلی خسته کننده س....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:13  توسط ش  | 

امروز آتل دستم رو باز کردم.. دو هفته ی تموم فقط با یه دست سر کردن واقعا می تونه آدمو از کل زندگی ساقط کنه. تو همه ی کارام مجبور بودم از بقیه کمک بگیرم.. البته باز از روی خوش شانسی تو همین زمان مامان اومده بود اینجا که این خیلی دلگرمم می کرد..الان احساس خیلی خوبی دارم... دو هفته ... دو هفته ی تموم دستم به گردنم آویزون بود... البته منم ازین مورد استفاده های زیادی کردم.. مثلا وقتی وارد دانشگاه می شدم به خاطر اوضاعم نیازی نبود کارت در بیارم به نگهبان نشون بدم..یا وقتی که هیچکی نمی تونست تو ساعت بخصوصی از کتابخونه ، کتاب امانت بگیره ،من به این خاطر که خیلی حالم بد بودسریع کارم راه افتاد و با کتابهای مورد نظر و دست باند پیچی شده از جلوی همه ی بچه ها رد شدم و اومدم بیرون...کلا همه جا تا کارم گیر میوفتاد سریع سو استفاده می کردم... اینجا یه خوبی که داره اینه که مردم خیلی دلسوز هستن...حتی یه بار رفته بودیم بیرون که یه گدا اومد طرفم ..تو دستش  عصا بود و می لنگید... یه نگا بهم انداخت وقتی دید منم حال و روزم از خودش بهتر نیست تردید کرد که چیزی بگه...  از فرصت استفاده کردمو گفتم اخه دلت میاد با این اوضاع من ازم پول بخوای... خندید گفت نه... بعدم شروع کردیم به حرف زدن...حالا سه ساعت واستاده بودیم، هی اون واسه من دعا می کرد که خوب شم ، من واسه اون... اینم یه راهه واسه اینکه بتونی با گداها رابطه ی دوستانه برقرار کنی..البته از کارای پایان نامه خیلی عقب افتادم چون تو این مدت نتونستم برم آزمایشگاه... سعی می کنم از فردا به صورت دو برابر شروع به کار کنم که این مدت جبران بشه... اینم یه تجربه بود دیگه.. 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 17:38  توسط ش  |